کارکرد مبارزاتی او فوق العاده دقیق بود
به گزارش خبرگزاری حیات، شهید سیدعلی اندرزگو در مسیر مبارزات چریکی خود، با چهره هایی چند از اهالی جهاد آشنا شد که بانو مرضیه دباغ(حدید چی) در زمره آنهاست. او در مقام واگویه خاطرات خویش از آن نماد مجاهدت، بغضی در گلو و پرده ای از اشک بر چشم داشت که تداعی گر یادمان های دوران مبارزه بود.**سرکار عالی، از چه دوره ای با شهید سید علی اندرزگو آشنا شدید و چه خصایلی را در ایشان برجسته دیدید؟قبل از اینکه برای دومین بار دستگیر شوم، شهید بزرگوار سید علی اندرزگو باید در خیابان آب منگل (خیابان شهید رضوی فعلی)، چیزی را به کسی میداد و من هم در آن مأموریت مسئولیتی را به عهده داشتم. قرار بود به یک سبزیفروشی بروم و خرید کنم و کاری را که به عهدهام گذاشته بودند، انجام بدهم. یکی از کسانی که قبلاً با ما همکاری میکرد و در این فاصله دستگیر شده، این قرار را لو داده بود. کسی که قرار بود با شهید اندرزگو ملاقات کند، یک جوان حدوداً 27 ساله بود. وقتی داشتم به سر خیابان آب منگل میآمدم، چند نفر ساواکی را در لباس پلیس دیده بودم. شهید اندرزگو بسیار هوشیار بود و شمّ عجیبی داشت. بسیار هم آرام بود و در مواقع سخت میتوانست بدون دستپاچگی، تصمیم درستی بگیرد. در هوشمندی ایشان همین بس که سالها ساواک با تمام قوا سعی کرد ایشان را دستگیر کند و نتوانست. در هر حال آن روز هم ایشان متوجه شده بود که اوضاع عادی نیست، با این همه سر قرار آمد و بیآنکه به طرف آن جوان برود و عکسالعملی از خود نشان بدهد، رفت و به کوچه بغلی پیچید! آن جوانک هم یکی دو قدم برداشت که ناگهان او را به رگبار بستند! واقعاً منظره فجیعی بود. فوقالعاده ناراحت شدم. سبزیهایی را که خریده بودم برداشتم و به کوچه بعدی پیچیدم که به منزل بروم. دیدن منظره فجیع مرگ آن جوان حالم را خیلی بد کرد و تا مدتها آرامش را از من گرفت! **یادتان هست چه سالی بود؟ از مأموریت آن جوان خبر داشتید؟نه، نمیدانم مأموریتش چه بود. اواخر سال 1350 یا اوایل سال 1351 و همان دورهای بود که منافقین در زندان تغییر ایدئولوژی دادند. بعد هم که دیگر خودم دستگیر شدم و خیلی حرفی از ایشان نبود، چون یکمرتبه غیبشان میزد و معلوم نبود کجا هستند!**مجدداً کی با ایشان ملاقات کردید؟وقتی از زندان آزاد شدم و به سوریه رفتم. یک روز در آنجا شهید محمد منتظری از من پرسید: «ایشان را میشناسم؟» جواب دادم: «بله» گفت: «ایشان به سوریه آمده. اگر میخواهید ایشان را ببینید. این نشانیشان است» من هم نشانی را- که یکی از خانههای امن بود- گرفتم و به دیدارشان رفتم و یکی دو ساعتی خدمتشان بودم.**چه ویژگیهایی را در ایشان برجسته میدیدید؟هوشمندی و بهخصوص آرامش، باور و اعتقاد ایشان کمنظیر بود. گاهی انسان در شخصیتهای مبارز و انقلابی آرامشی را میبیند که با ذات مبارزه ظاهراً در تناقض است. به نظرم اعتقاد و باور عمیق و قلبی، در ایجاد این آرامش نقش بسیاری دارد. شهید اندرزگو حقیقتاً به کاری که داشتند میکردند و راهی که در آن گام برمیداشتند، اعتقاد و باور عمیق و قلبی داشتند و بسیار آرام و متین بودند. **در آن جلسه درباره چه موضوعاتی صحبت کردید؟ایشان درباره مسائل ولایی و پیروی از حضرت علی(ع) و انتظار فرج آقا امام زمان(عج) صحبت کردند و بنده با اینکه عمری با آقایان علما معاشر و شاگرد بسیاری از آنان بودم، حرفهای ایشان بسیار برایم شیرین، جالب و تأثیرگذار بود. بعد از این جلسه شهید محمد منتظری به من گفت: «شیخ به مسلسل نیاز دارد. ما آن را از لبنان تهیه کردهایم و الان دست آقای جلالالدین فارسی است. شما مأموریت دارید بروید و این مسلسل را همراه با 400، 500 فشنگ به سوریه بیاورید که آن را جاسازی کنیم و ایشان ببرد». واقعاً با اخلاص و ارادهای که در ایشان دیده بودم، خیلی دلم میخواست بتوانم کاری برایشان انجام بدهم. خدا هم لطف کرد و با تمام مشکلاتی که برایم پیش آمد، رفتم و اسلحه را آوردم و تحویل دادم. بعد ازآن شهید منتظری گفت: شیخ میخواهد بار دیگر شما را ببیند. به ملاقات ایشان رفتم و ایشان با بغضی در گلو از من تشکر کرد که این مأموریت را قبول کردم و اسلحه را آوردم. بعد هم گریه کردند و گفتند: «اگر حضرت زینب(س) در آن دنیا از من بپذیرند، حتماً از ایشان خواهم خواست شما را به خاطر اینکه به ما کمک کردید مورد لطف خاص خود قرار دهند. ما قرار است در ایران کار بزرگی را انجام بدهیم!» بعد هم به من سفارش کردند وقتی دلم برای فرزندانم تنگ میشود، با برخورداری از الگوی عظیمی چون حضرت زینب(س)، صبر پیشه کنم. بعد از من پرسیدند: به چه چیزی نیاز دارم؟ گفتم: اینجا همه چیز هست و نیازی به چیزی ندارم. ایشان گفتند: «میدانم در سوریه قند پیدا نمیشود، شما هم لابد دوست دارید با چایتان بهجای شکر قند بخورید، برایتان قند درست میکنم». بعداً توسط شهید محمد منتظری، برایم یکجوری قندی فرستادند که زردرنگ بود و با شکر درست کرده بودند. برایم بسیار عجیب بود کسی در آن شرایط دشوار و زمانی که میخواهد با آن همه خطر اسلحهای را به داخل ایران ببرد و دائماً در حال گریز و اختفاست، چطور به چنین مسائل ظریفی فکر میکند.**در حالی که معمولاً این تصور وجود دارد که آدمهای مبارز ضرورتاً کجخلق و بیعاطفه هستند. اینطور نیست؟ همینطور است. خیلیها فکر میکنند آدم مبارز باید کجخلق باشد و اخم کند و عاطفه نداشته باشد. در حالی که یک مبارز واقعی از ائمه اطهار(ع) درس میگیرد و ائمه ما جامعالاطراف هستند. مبارزان واقعی هم همینطورند. از یک سو اسلحه به دست میگیرند و علیه ستمکاران میجنگند و جان خود را به خطر میاندازند و از طرف دیگر حواسشان به این نکات ظریف هم هست که لابد کسی که چای را دوست دارد، از قند استفاده میکند و خوب است کمی برای او قند تهیه کنم! اینجور آدمها فوقالعادهاند که هم در زندگی خانوادگی و سلوک با زن و فرزند نمونهاند، هم در مبارزات علیه رژیم شاه. نسل جوان باید این الگوهای عملی و برجسته را بشناسد و از آنها بهره ببرد. **تحلیل شما از شخصیت اعتقادی ایشان چیست؟ اعتقاد ایشان به اسلام، بسیار عمیق و شناخت ایشان بسیار جامع و وسیع بود و به احکام و شعائر دین، فوقالعاده پایبند بودند. با افراد و گروههای زیادی در طی مبارزات برخورد داشتم و در خارج از کشور مخصوصاً انگلستان، با آنها بحثهای مفصلی هم داشتم و کمتر کسی را نظیر ایشان دیدهام. ایشان وقتی درباره مسائل مختلف، از جمله تغییر ایدئولوژیک منافقین صحبت میکردند، بهشدت ناراحت بودند و میگفتند: «خوب است شرایطی مهیا شود که افرادی را که در سیستم مخوف منافقین گرفتار شدهاند را نجات داد، چون بسیاری از آنها متوجه شده اند که به بیراهه رفتهاند، ولی در آن سیستم تشکیلاتی، راه چارهای برایشان باقی نمانده است». ایشان فوقالعاده برای جوانانی که گرفتار شده بودند و راه نجاتی نداشتند، ناراحت بودند. یادم هست بعضی از هواداران سازمان پنهانی نماز میخواندند، اما جرأت نداشتند حرفی بزنند، چون بلافاصله ترور میشدند! آن زمانی که شهید اندرزگو این حرف را زدند، هنوز دست منافقین کاملاً رو نشده بود، با این همه ایشان میگفتند: «اینها از یهودیهای دوره پیامبر(ص) هم بدترند، چون آنها علناً میگفتند نمیخواهیم مسلمان شویم و با شما میجنگیم، اما اینها تظاهر به مسلمان بودن میکنند، در حالی که مارکسیست شدهاند و حتی به دوستان و رفقای خودشان هم رحم نمیکنند و با نهایت قساوت آنها را میکشند و جنازهشان را هم آتش میزنند». تحلیلهای ایشان فوقالعاده دقیق بود و از باورها و اعتقادات عمیق ایشان نشأت میگرفت. **خبر شهادت ایشان چگونه به شما رسید؟فکر میکنم در سوریه و در حرم حضرت زینب(س) بودیم که خبر به ما رسید و چند تا از برادرها نشستند و برای ایشان قرآن خواندند. خوشا به سعادت ایشان و خوشا به سعادت همه کسانی که در راه عقیده و ایمان خود به شهادت رسیدند. البته شاید اگر میماندند، بسیاری از مشکلات ما حل شده بود، اما خودشان به بالاترین جایگاهی که یک انسان ممکن است برسد، رسیدند. منبع:هفته نامه حیات طیبهانتهای پیام/